ماجراهای اتوبوس2

یه صندلی هایی توی بعضی از اتوبوسا هست که پشتشون به جلوئه! شاید به همین خاطره که همیشه خالیه! منم که برام مهم نیست همون جا نشستم! اتوبوس پر شد و تقریبا دو سه نفری روم افتاده بودن و شونم سر شده بود! سر تجریش همه پیاده شدن به غیر از منو چهار تا خانوم دیگه! البته من فقط اون چهار نفر رو میدیدم شاید تو اتوبوس آدمای بیشتری بودند! یک خانوم روبه روی من و دوتا شون رو صندلی های اون طرفی و اون یکی هم روی صندلی های اون ته نشسته بود! اونی که اون ته بود از ازگل تا بلوارصبا داشت آریش می کرد! خانم وسطیه داشت از سر درد میمرد و هی غرغر می کرد و خانم روبه روییه من داشت راه کار میداد بهش که فلان دارو رو بخور اون یکی شونم که سرش تو کار خودش بود همش داشت می گفت من می خوام برم شهر ری! از همه جالبتر این بود که موقه ی پیاده شدن همش داشتن می گفتن که چقدر خوش گذشت و اصن متوجه نشدم که رسیدیم و ازین حرفا و از همه عجیب تر اینکه اون خانمه که داشت آرایش می کرد می گفت خیلی خوش گذشت خیلی خوش گذشت و من اینجوری بودم که تو چی میگی آخه؟؟! تو که داشتی آرایش می کردی o.O خلاصه نا گفته نماند به من هم خوش گذشت D:

/ 1 نظر / 12 بازدید
محمود

حالا شاید بعضیا اسمش رو بزارن فضولی ولی خیلی کیف داره که آدم بشینه و ببینه بقیه چی کار می کنن. منم تو آمریکا وقتایی که حوصلم سر جاشه از این کارا می کنم. مردم اون جا هم همون کارایی رو می کنن که مردم این جا می گن. دارم لحظه شماری می کنم که برگردم!