ردّپاها

یک روز کامل از صبح تا شب درس خونده بودم برای امتحان عربی و خیلی خسته بودم که برای رفع خستگی کتاب"جعبه ی مقوایی" (شرلوک هولمز) رو خوندم تا تموم شد! بعد خوابم برد، اینجا براتون در ادامه می گم که چی خواب دیدم. غالب خواب دقیقا هیمین بود و چون یکی از شخصیت ها ناپدید می شه تصمیم گرفتم که یک قتل اتفاق بیوفته که توی خواب قتلی در کار نبود:
سه شنبه روز  1392/3/7 بود. رسم بود که هر سال یک جشن بگیرن که در واقع آخرین استراحت قبل از امتحانات ترم دوم بود. همه به جز معلم ها بودند و البته کسی اجازه نداشت تا صبح روز بعد یعنی چهارشنبه از مدرسه خارج بشه!

مدرسه ی بزرگی بود. در سمت چپ ضلع شمالی طبقه ی اول در ورودی و کنار آن دستشویی بود و در راست ترین قسمت، اتاق و محل زندگی خانم مدیر(خانم عابدی) قرار داشت و درضلع جنوبی آشپزخانه ی بزرگ بود و بقیه ی فضا سالن جشن بود.چهار طبقه ی دیگر تمامش اتاق خواب یا کلاس بود!

بیرون از ساختمان از پنجره ی دستشویی تا آخر حیاط پرچینی از شمشاد کشیده شده بود که یعنی از هیچ کدام پنجره ها پشت پرچین دیده نمی شدند. پشت پرچین زمین چمن بزرگی بود و در کناره آن(ضلع شرقی حیاط) درختان چنار صف کشیده بودند.

 

ساعت یک ربع مانده به 9 بود که صدای جیغ مدیر چهار طبقه رو لرزاند، همه به سمت اتاق مدیر رفتند که او بعد از ورود به آن غش کرده بود؛ در این زمان چهار نفر در ساختمان نبودند: کیانا، مارال، نیکتا و سارا (هم کلاسی هامن)
سارا سه یا چهار دقیقه بعد از دستشویی وحشتزده و مضطرب و کم هم به هم ریخته و نامرتب اومد بیرون؛ چند لحظه بعد نیکتا از پنجره ی سالن که باز بود اومد تو و هر دو به سمت خانم مدیر رفتند!
کیانا و مارال اما بر نگشتند.

بازرس از تک تک افرادی که در مدرسه بودند پرس و جو کرد:

"مدیر": نمی دونید مدیر بودن چه قدر سخته همیشه باید حرفایی رو که دانش آموزا پشت سرت می زنن رو تحمل کنی و هیچی به روی خودت نیاری، نمی دونم چه طور وارد اتاق شده بودن در اتاق قفل بود و پنجره ها بسته بودن!تا وارد اتاق شدم دیدم خیلی به هم ریخته و درهم بر همه به خاطر همین رفتم سراغ جعبه ی جواهرات و تا دیدم خالیه غش کردم و دیگه چیزی یادم نمیاد!
_چرا وارد اتاق شدین؟
_آخه روی لباسم شربت ریخت و باید می رفتم عوضش می کردم تازه یه صداهایی از تو اتاق شنیدم!
_شما به کسی مشکوک نیستین؟
_نه همه ی بچه از وجود اون جواهرات مطلع بودن چون من همشونو تو مدرسه استفاده کرده بودم(من داشتم به انگلیسی خواب میدیدم و اونجا هم ایران نبود پس مسلما مدیر بی حجاب بوده و همه جواهراتشو میدیدن!) من همه ی بچه هارو مثل بچه های خودم میدیدم البته تا امروز...آها راستی یکی از پنجره ها وقتی وارد شدم باز بود!

"کیانا": من خیلی زود خسته شدم چون خیلی رقصیده بودم، پس رفتم بخوابم؛ تعجب می کنم که چطور با اون جیغ بلند از خواب بیدار نشدم!!
_چه ساعتی رفتید بخوابید؟
_ساعت هشت و نیم بود به گمانم...دقیق نمی دونم!(بعد شروع کرد به اون خنده های چندش آور مخصوص خودش!)

"نیکتا": همه چیز داشت خوب پیش می رفت که از پنجره بیرون رو نگاه کردم، سایه ی یک آدم باریک ندام توجهم رو جلب کرد،سعی کردم بی سرو صدا و بدون اینکه کسی متوجه بشه تعقیبش کنم اما وقتی رسیدیم به ته چمنزار دیگه اثری ازش ندیدم؛ وقتی برگشتم دیدم همه دور خانم مدیر جمع شدن و منم همون کار رو کردم فکر کنم ساعت هشت و نیم بود که رفتم بیرون بله بله دقیقا یادمه که هشت و نیم بود!

"سارا":قبل از شروع جشن هم کمی ناخوش بودم و کسالت داشتم و بیشتر وقت جشن رو توی دستشویی می گذروندم، دفعه ی آخری که رفتم صدای جیغ خانم مدیر رو شنیدم پس سعی کردم زودتر کارم رو تموم کنم و به بیرون برم!
_آخرین بار چه ساعتی رفتید دستشویی؟
_واه! بازرس خحالت بکش این چه سؤالیه؟فکر کنم حدود هشت یا هشت و ربع بود، گفتم که کسالت داشتم پس گاهی حدود نیم ساعت توی دستشویی می ماند!

 

کیانا رو صبح تانیا(دوست صمیمیش) توی رخت خوابش پیدا کرده بود ولی مارال هنوز پیداش نشده بود!

بعدش جنازه ی مارال سه تا کوچه بالاتر پیدا شد که با ضربه سنگ به سرش مرده بود!
معلوم بود که کیانا قاتل و سارا سارق بود چون: 

توی چمنزار چندتا ردّپای  عجیب بود: یک ردّپا همون طور که نیکتا گفته بود از پنجره تا ته حیاط و برگشت از همون راه بود اما اون ردّپای دیگه ای رو دنبال نمی کرد فقط ردّپای خودش بود! یک ردّپای دیگه از پنجره ی دستشویی تا اتاق مدیر بود پنجره ی اتاق هم با زور از بیرون باز شده بود! تازه کفش های سارا بعد از بیرون اومدن از دستشویی گلی شده بود پس سارا دزدکی از پنجره رفته بوده پشت پرچین طوری که از توی سالن چیزی نمی شد دید و رفته و جواهرات رو دزدیده اما اون از زمین چمن رد نشده بوده و یک موضوع درباره ی ردپاها هست و اون اینه که ردپاهایی که نیکتا ازشون صحبت می کرد مال اون نبودن و اطراف جنازه هم ردپای نیکتا بود ردپاهایی که نیکتا می گفت مال کیانا بودن تازه جواهرات در باغچه ی بقل خونه ی نیکتا پیدا شده بود که یعنی نیکتا نبود چون اگر اون بود می بردشون توی خونه و روی جواهرات اثر انگشت همه بود جز نیکتا که یعنی سارا بعد از اینکه دزدی کرده بقیه ی  کار رو داده به کیانا تا انجام بده و خودش از توالت برگشته و کیانا که برای خواب رفته بوده و کسی متوجهش نبوده با کفش های نیکتا میره و اون جواهرات رو تو باغچه ی نیکتا میذاره تا کسی به اون مشکوک نشه به نیکتا مشکوک بشه مارال که از دزدیه سارا مطلع می شه به نیکتا خبر میده و اونا رو دنبال می کنه و سارا بر می گرده کیانا برای جلوگیری از اینکه مارال چیزی به بقیه نگه با اون دعواش می شه و لبه ی آستین کیانا هم گلی شده بود و چند لکه ی ریز خون روش بود یعنی مارال رو کشه و اون رو دو کوچه بالاتر لابه لای بوته ها پنهان می کنه، نیکتا که این ماجرا رو میبینه از ترس برمیگرده و تصمیم  میگیره که چیزی در این باره نگه بعد که برمیگرده کیانا هم او جواهرات رو اونجا پنهان می کنه بعد میاد مدرسه و میگیره می خوابه و میگه هشت و نیم خواب بوده درحالی که حداقل تا ده بیرون بوده!!!

/ 1 نظر / 12 بازدید
sara

جالب بود.یعنی به نظر تو من نیم ساعت تو دسشویی میمونم؟[عصبانی]