*نوستالژی

از سر کوچه از دم هر خانه ای که رد میشدی بوی یک غذایی میامد، برنج زعفرونی... قیمه... میرزاقاسمی... آش رشته... میرسیدی دم خانه ای با آجر های سه سانتی زرد رنگ که بوی قرمه سبزی میداد...از پله هایی که از تمیزی دلت نمیامد پا رویشان بزاری بالا میرفتی و به خانه ای میرسیدی که همیشه ی خدا مرتب و تمیز بود و ته بوی سیگار میداد... کفش ها جفت شده کنار در... از در که وارد خانه میشوی مبلی دونفره هست که مخمل قرمز است و با بقیه ی اثاث خانه فرق دارد و روی آن پیرمردی با زیرپیرهن و شورت سفید نشسته و ته ریش سفیدی دارد، چشم هایش بسته است... روی مبل رو مبلی قلاب بافی مادر بزرگ به رنگ سفید دیده میشود... پیرمرد دستش را دراز میکند و بدون اینکه چشمایش را باز کند میپرسد:" تو کتایون خانمی؟!" فقط اوست که در خانواده من را کتایون صدا میزند...میگویم بله... دستش را چند بار به جای خالی کنارش میزند و میگوید بیا بشین، وقتی مینشینم دستم را میگیرد و با لبهایش ادای این را در میاورد که انگار دارد گازم میگیرد... ته ریش های تیزش دستم را اذیت میکند و من دستم را پس میکشم و او دیگر هیچ کار خاصی نمیکند که توجهم جلب شود... بعد ها فهمیدم که پیرمرد کور بود!

/ 0 نظر / 14 بازدید