...

پست اول، نمی دانم باید درباره ی چه چیزی باشد! درباره ی خودم شاید...من مارمولک سبزی هستم که در انتهای دمم یک نقطه ی قرمز خوشرنگ دارم! یک روز که برای جمع آوری غذا(شب پره،پشه، اگر خوش شانس باشیم مگس)با پدرم به روز زمین رفتیم.خانه ی ما توی یکی از هزار سوراخ سقف یک خانه با ساکنان ترسناکی به نام انسان هاست! خلاصه وقتی که روی زمین هستیم بد جوری باید مراقب اطراف باشیم؛ در اون روز شوم وقتی که منو پدرم پایین خانه بودیم متوجه زن چاق صاحب خانه که آنجا خواب بود نشده بودیم، سخت مشغول جمع کردن پشه شده بودیم که ناگهان صدای جیغ کر کننده ای ما را به خودمان آورد! بله زن بیدار شده بود...تا چند لحظه ی بعد قبل از اینکه فرصت فرار به خودمان بدهیم آن موجود غول پیکر با یک سلاح سرد(ساطور) پشت سرمان نمایان شد...تررررق...امروز صبح تشیع جنازش بود...
زمستان 1391

/ 1 نظر / 9 بازدید
محمود

تسلیت می گم برای فوت مارمولک پدر و تهنیت برای پست اول وبلاگ. امیدوارم تدابیر لازم رو برای محافظت از باقی اعضای خانواده دیده باشید.