هواشناسی ناشیانه ی بابا

ساعت 2 ظهره ولی هوا تاریکه و برف میاد، دیروز نژلا گفت هوا همش الکی سرده و برف نمیاد اصن. هربار همین طوره، درست روزایی که بابا میگه هوا الکی گرفتس و بارندگی نیست سطل سطل آب از آسمون مباره، واقعا بارون رو دوست دارم، خونه قبلی که سقفش شیروونی بود، تق تق تق صدای بارون میپیچید تو خونه و رعد و برق رو از توی پنجره هایی میشد دید که جر آسمون جای دیگه ای رو نشون نمیدادن، ژانتی هم، گربه ی کر و خپل، توی سرما اون 8کیلو هیکل پشمالوشو مینداخت رو شیکمت و میخوابید، هم گرمت میکرد هم خفت میکرد با وزنش! حالا بارون نمیاد، بیاد هم صداش نمیاد، باید از پنجره به تیر چراغ برق پیچ بایینی که از پنجره معلومه یا چراغ بلوک رو به رویی خیره بشی و تمرکز کنی تا دونه های ریز بارون رو بتونی ببینی و متوجه بارون بشی، ولی کافیه بری بیرون از خونه، دونه های درشت بارون از کوله پشتیتم رد میشن و کمرتو خیس میکنن و میتونی قطره های بارون حس کنی که از گردن و گودی کمرت لیز میخورن!
میتونم کل روز رو بشینم و از پنجره آسمون گرفته رو ببینم، از لای موهای لخت لعنتی ای که جهت ندارن و فقط دوست دارن از وسط پیشونیم آویزون شن و برن تو دماغمو قلقلک بدن و نزارن جایی رو ببینم! و به کوهن 80 ساله گوش بدم که روز به روز صداش کلفت تر و کلفت تر میشه... 

/ 0 نظر / 8 بازدید