یک روز گرم و آفتابی

در به هم کوبیده شد؛ راهم رو شروع کردم: در ساختمونمون تو گودیه هیچ وقت آفتاب نیست همیشه سایه ست پس اول راه احساس گرما نمی کنی، گلهای رنگارنگ همه جای باغچه هستن، آسمون داشت آواز می خوند،بالای سرتو که نگاه می کردی چندتا بلبل و یک سری پرنده که صدای قشنگی داشتن ولی نمی دونم اسمشون چی بود توی شیرونی بالای در دم در لونشون داشتن از گرما می نالیدن و به ظاهر آواز می خوندن! از کنار بوته ی یاس که رد میشی یه عالمه گنجشک آسمون رو خال خالی می کنن؛ کارگرا توی سوراخ هایی که برای فاضلاب کندن دارن جون می کنن که سخره ای که خورده تو مسیرشون رو سوراخ کنن! جلوی پله ها یه تپه گلی درست کردن و باید ازش بالا بری برای اینکه به راهت ادامه بدی. همه جا خلوت خلوت و آفتاب دیگه حالا مستقیم تو فرق سر آدمه. اتوبوس طبق معمول دیر میاد پس با تاکسی میرم، حالا باید منتظر وایسم...
...انگار جنازه ای مسافر جوب آب بود، بوی خودش رو ولی به همراه نبرده بود و نشانه ای از خودش گذاشته بود...
...توی پارک پشت ایستگاه چندتا پیرزن دارن با هم غیبت شوهراشون رو می کنن و به همون تعداد پیرزن ها،پیرمردها اون طرف تر داشتن گل بو می کردن و خاطراتشون رو برای هم تعریف می کردن... انگار توی تهران نیست این قسمت، بالاخره تاکسی اومد و پنج دقیقه بعد به آبادی رسیدیم، شهر مشغول مشکلات خودش بود و هیچ کس به اون یکی توجهی نداشت...

به کلاس که رسیدم تمام تنم غرق عرق بود، چند دقیقه ای استراحت کردم ولی بعد از ورزش که توی آینه نگاه کردم کم تر عرق کرده بودم تا توی راه!

آخر کلاس مربی بهمون خبر داد که برای جام رمضان باید تیم بده و بیشتر از دوازده نفر نمیشه این در حالی بود که ما بیست نفر بودیم و سه تا لیبروی دیگه قوی تر از من هم بودن خلاصه با کلی حال گیری و اینا بهمون فهموندن که ما رو توی تیم نمیذارن :| 
توی راه برگشت من کلا حرف نمیزنم، من اگر حالت عادی باشم ناراحتی یا خوشحالی کم رو بروز میدم ولی وقتی از یه حدی بیشتر ناراحت یا خوشحال میشم هیچ عکس والعملی نشون نمیدم(همینه که هیچ وقت کسی نمیفهمه از کادوی تولدم خوشم اومده یا نه D:) همه داشتن می گفتن که ما دیگه این باشگاه نمیایم و اینا قدر آدم رو نمیدونن(همیشه این حرفا رو میزنن و هیچ وقت هم تشریف نمی برن) و من دیگه از جلسه ی دیگه نمیام. وقتی رسیدم خونه ترمه (گربم) هی خرقلت میزد که برم ناز و نوازشش کنم اونقدر خسته بودم که این کار رو به اندازه ی همیشگی ادامه ندادم! بعد رفتم رو تخت ولو شدم و خوابم برد وقتی پاشدم دیدم دستم تقریبا تو دهن ترمه ست و هنوز داشت خودشو میمالون به من!!!

/ 0 نظر / 7 بازدید