من هنوزم خواب میبینم

پنج شنبه رفتم تولد ک. توی ولیعصر.

آتوسا وقتی داشتیم کتابای چیده شده ی بساط گنده ی مرد کچل سیبیل سفید رو کنار خیابون ورانداز میکردیم، بعد ازینکه کتاب بیگانه ی آلبر کامو رو برداشت تا بخره ولی من گفتم که دارمش و نخره من بهش قرض میدم، بعد ازینکه از دست فروش کنار خیابون یه شال برای دوستش به عنوان هدیه تولد خرید، شروع کرد با دستاش ادای بال بال زدن دراوردن، این کارش غیر ارادی بود، با تعجب بهم نگاه کردو گفت چقدر حال میده این کار و یهو شروع کرد به پرواز کردن! آخرین لحظه ای که توسط انسان ها دیده شد داشت فریاد میزد و بهم میگفت هیچ وقت ازین کار سیر نمیشه!

وقتی اون نقطه ی کوچولو توی آسمون کامل محو شد دنبال بقیه بچه ها گشتم! ای نامردا! وقتی داشتیم کتابارو ورق میزدیم از زیر گذر ولیعصر رد شده بودن و نمیدونم رفته بودن کجا! گوشیمم که خاموش بود! یهو دیدم یکی از پشت داره آستینمو میکشه، آتوسا بود ولی نه این آتوسای 16 ساله که چند دقیقه پیش پرواز کرد و رفت، نه این آتوسای 9 ساله بود، آتوسایی که اولین بار توی باشگاه دیده بودمش، همون که بخاطر این ازم متنفر بود که لیبرو شده بودم و این اون پستی بود که آتوسا توی والیبال دوست داشت! منم ازش متنفر بودم چون زهرای زیبا رو ازم گرفته بود و با وراجیاش سرشو گرم میکرد طوری که دیگه منو کلا نمیدید!

دستشو گرفتم، دست آتوسا کوچولو رو، ازش متنفر بودم ولی احساس مسئولیت میکردم نسبت بهش، آخه اون بود که این هنرستان رو بهم نشون داده بود و راه زندگیم رو به معنای واقعی تغییر داده بود، بهش گفتم من میدونم مامان بابات کجان، بعد دیدم از اون دست خیابون بچه ها دست تکون میدن میگن بیاین اینور! اما دیگه زیر گذری در کار نبود!

آتوسا کوچولو پرواز کرد رفت پیششون ولی من بلد نبودم پرواز کنم، به گمونم منتظر من هم نبودن چون آتوسا کوچولو که رسید بهشون رفتن، سیگارشونو روشن کردن و رفتن، با فندک من سیگارشون رو روشن کردن! صبر کن...یکی بین اون شیش نفر هست که سیگار نمیکشه! ولی پشتش به منه و نمیفهمم کیه، ولی میتونم چشامو ببندم و فکر کنم اون منم، منی که بی اعصاب و گه و اینا نیست و سیگار نمیکشه ولی همیشه فندک همراهشه و ازینکه موقع راه رفتن بهش تنه بزنن متنفر نیست، پس پشت سرشون راه نمیره، کنارشونه! همونطور که من آرزو میکردم بتونم!

وقتی تنها شدم شب شده بود و زمین یخ زده بود، از دماغم بخار بیرون میزد، راستی من تنها نشده بودم، اون سینه سرخی که بر اثر جهش ژنتیکی رنگ سینش سبز و آبی بود مثل همیشه روی شونه ی چپم نشسته بود، اون باعث شد به اون شیش نفر فکر کنم و دنبال "چیز"شون بگردم! "چیز" چیزی بود که همه همیشه داشتن! مثلا از زیر ناخونای نژلا همیشه جوهر بیرون میریخت و از گوشای هستی همیشه بخار میزد بیرون، یا مثلا غزل که همیشه ی خدا دوتا رودخونه روی صورتش بود و یلدا که صدای مغزش یکسره میومد که همیشه حافظ میخوند با قواعد ادبیات! یا آتوسا که بال داشت! مال خودم چی بود؟ آها! من گوشام اندازه شیپور بودن و همه ی صداهایی که توی جهان تولید میشدن رو میشنیدم و میتونستم از هم تفکیکشون کنم ولی فراموشش کنید چون من همیشه وانمود میکنم که نشنیدم!

زمین که یخ زد وقتی زمین و آسمون آبی کبود شد یاد اچ پی افتادم، پس راهمو کشیدم رفتم سمت خونش ولی راه کش میومد و من تا بینهایت توی راه بودم...

/ 0 نظر / 12 بازدید