*جا کفشی

ترس:

گوشش را به در چسبانده بود، صدای باز شدن در سنگین ورودی با صدای جیغ بلندی شنیده میشود، صدای قدم های سنگینی آمد، انگار روی هر پله مکث میکرد، صدا تبدیل به سکوت وحشتناکی می شود، صدای قلب خودش را میشنید، صدای نفس های صاحب پا از پشت در آمد، صدای بازو بسته شدن در خانه ی بقلی در آمد، مرد در را باز کرد و سرش را با ترس و تردید بیرون آورد و به راست نگاه کرد، جا کفشی داغون مشکی ای باز مانده است و کفش مردانه ی زیبا و واکس زده ای از عمق تاریک آن برق زد، در ورودی ساختمان با صدای بلندی بسته شد و صدای لرزیدن پنجره های ساختمان آمد. 

خرافات:
نفس نفس زنان می پرسد:
_خدا به دادمون برسه! همسایه جدید رو دیدی؟
_نه! هیچکس هنوز ندیدتش! به گمونم یه مرد باشه! یه مرد تنها و درشت هیکل!
_آره یه کفش توی جا کفشیش هست که سایزش 47!
_خدا کنه این یکی دیگه به خیر بگذره. اینبار دیگه قراره چه اتفاقی بیوفته خدا میدونه!
زنان چاق با لپ های گل انداخته و لباس های سیاه در حال پیاده روی حرف میزنند، آسمان مریض است و گرفته! امشب باران میبارد... 

/ 0 نظر / 10 بازدید