پنجره داشت یا نداشت؟ مسئله اینه و من کاملا سالمم!

وقتی فهمیدم اوضاع خیلی خرابه که فیلیپ که همیشه یه گوشه ی اتاق داشت کتاب میخوند و هر وقت نگاهش میکردم، برمیگشت و یه چشمک بهم میزد و همیشه یه لبخند از بنا گوش در رفته رو صورتش بود؛ خودش رو از پنجره ی اتاق انداخت پایین و من برای منصرف کردنش تا کمر از پنجره به بیرون خم شدم و دیدم کلاه مسخره ش لای شاخ و برگ چنارا گیر کرده و کمی اون طرف تر خودش داشت با اون پاهای کوتاه مضحکش و اون کله ی کچل براقش و ریش ژولیده پولیده ای که به زمین کشیده میشد، به سمت ته کوچه مون که به اتوبان میرسید فرار میکرد و میدوید، قضیه اینه که فیلیپ از جایی که یادمه باهام بوده ولی از اون روز که وسطای تابستون بود دیگه ندیدمش، و مشکل اینجاست که خونه قبلی ما اصلا پنجره نداشت!!

یک بار هم یکی از هزار تا شیطونکی که تا حالا داشتم و یکی بعد از دیگری نابود و ناپدید شدن (مثل لنگه ی جورابام و جورابای للخ) از توی همون پنجره رد شد و رفت تو کوچه، دویدم تو کوچه که نجاتش بدم ولی اون هم راه فیلیپ رو رفت و رفت وسط اتوبان و به گارد ریل نرسیده یه ماشین با سرعت از روش رد شد! شب از همون پنجره پریدم تو اتوبان و جنازه اش رو جمع کردم! ولی خونه قبلی ما که پنجره نداشت!
اگه خونه قبلی ما پنجره نداشت پس من چطوری اون شب، درست وسط وسط سال، آخرای تابستون که کهکشان راه شیری کامل معلوم بود، از پنجره پریدم روی ستاره ی برساوش؟! راستی مگه برساوش توی دی ماه نمیاد تو آسمون؟
ولی من مطمئنم پنجره ای در کار بود! چون یک بار هم وقتی توی زندان بودم ازش فرار کردم! 

مگر نه اینکه للخ هم سلولی من توی این سی سال حبس بود؟
برای اون که فقط ده سال بریده بودن! پس چرا من چهل ساله که میشناسمش؟

آره، من برگشتم، من از جلوی خونه ی قبلیمون رد شدم، هیچ اثری ازش نبود! یه چنار برزگ دم در خونه ی ما بود! بریده بودنش! از ته! ته ته ته...

حالا چطور میتونم به بقیه نشون بدم که اون دیوار کوتاه ته اتاق ما دیوار نبود؟ اونجا که کارگاه من بود، یه پنجره داشت! نه من خل نیستم! من کلم رو نمی کوبیدم تو دیوار و توهم نمیزدم! من کلم رو تو دیوار زبر کارگاهم نمیکوبیدم و منگ نمیشدم! من مثل سرخ پوستا روی گونه هام خط قرمز نمیکشیدم و نمیپریدم تا سرم بخوره به سقف کوتاه کارگاهم! اصن من هیچ وقت سرم رو به جایی نکوبیدم و سر نشدم! فقط یکبار انقدر مریض بودم، اون موقع که سه تا سرم زده بودم، اون موقع که انگار یه دست گنده ای از وسط فشارم میداد و دل و روده ام از دهنم (و جاهای دیگه) میزد بیرون، اون موقع که بیشتر از 24 ساعت پشت سر هم خوابیده بودم؛ حدود 5 دقیقه بیهوش شدم! ولی اون کاشیا که روشون مچاله شدم خیلی خنک بودن! بعد دستای نازک و سبک و یخ للخ که بهوشم آوردن هم خیلی خوب بودن...

من روی سقف کارگاهم یه ستاره داشتم که وقتی کف کارگاهم، روی اون پارکت داغون و خنک دراز میکشیدم و بهش نگاه میکردم، نور میداد و یه کهکشان میشد... یه کهکشانی که اسمش کهکشان راه شیری نبود و اصلا هم کهکشان بازویی نبود، توی اون کهکشان، پشت کمداشون یه سرزمین برفی داشتن و میتونستی هر چقدر میخوای سنتور کوچولو و بامزه بزرگ کنی و با لوسی پونسی و آقای تامنس چایی بخوری...

من دیروز دیدم که للخ اومد اینجا و چرندیاتم رو خوند، وقتی دیدم، گوش چپم رفت بالا و تا پس گردنم سرخ شد، ولی سریع رفتم دستشویی که نفهمه! 

/ 0 نظر / 16 بازدید