مترو (داستان چرت مزخرف و لوسی که وقتی توی مترو چرت میزنی میاد سراغت!)

از در مدرسه که بیرون اومدن بدون اینکه به صورت کسی نگاه کنه راهش رو کج کرد به سمت چپ، میشنید صدای اون سه نفری رو که فحشش میدادن میگفتن برگرد اینور بریم، ینی سمت راست، ینی همون سمتی که کلی ماجرای غیر منتظره ممکنه توش اتفاق بیوفته، ولی سمت چپ یه چیزه دیگست، اینکه زودتر از بقیه میرسه حال بیشتری میده، زودتر میرسه و بعد توی مترو، منتظر میمونه، از قصد از چندتا قطار جا میمونه به بهانه ی اینکه جا نمیشه از شلوغی، وقتی اون میاد، هر طور شده خودشو توی قطار جا میکنه، به همین نگاه های اتفاقی دلش خوش میشه و کلی ذوق مرگ میشه! روز بعد که از چپ رفت، دیگه هیچ وقت خبری ازش نشد!

از در مدرسه که بیرون اومدن بدون اینکه به صورت کسی نگاه کنه راهش رو کج کرد به سمت چپ، به آسفالت داغون زمین نگاه میکرد و با صداهایی که از پشت سرش میومد از اونی که بود غمگین تر میشد، دلیلی نداشت انقدر بد دهن باشن، شاید اگه یکیشون مث آدم میگفت بیا از راست بریم برمیگشت و دوباره خوشحالترین بچه ی دنیا میشد، همین طور که فکرش مشغول بود رفت روی یه چیز نسبتا نرمی، یه کم به راستش نگاه کرد، از لایه پتو های پاره پاره دوتا چشم زرد با وحشت بهش زل زده بود، دور چشم ها به طرز ترسناکی سیاه بودن، رفته بود روی پای یکی از سه تا کارتن خوابی که جلوی مدرسه دور آتیش حلقه میزنن و زندگی می کنن، وحشت زده تا مترو دوید، دیگه هیچ وقت از چپ نرفت! چون دیگه هیچ وقت خبری ازش نشد!

از در مدرسه که بیرون اومدن بدون اینکه به صورت کسی نگاه کنه راهش رو کج کرد به سمت چپ، مثل همیشه سرش پایین بود ولی مثل همیشه ته دلش خوشحال و راحت نبود، یه احساس نگرانی ای تمام روز تو فکرش بود و همش میلرزید، مثل وقتایی که خیلی هیجان زده میشد، تنها تا مترو رفت و به بدو بیراه های بچه ها اعتنا نکرد، عادت کرده بود، زیاد خوشش نمیومد ازشون، وقتایی هم که میدونست یکی ازون 4تا قرار داره بیشتر بدش میومد ازشون، به مترو که رسید عقب وایساد، هنوز صدای قطار هم نیومده بود که همه جمع شده بودن نزدیک ریل و از خط زرد جلوتر بودن و هر از چندگاهی خم میشدن ته تونل رو نگاه میکردن ببینن خبری از قطار میشه یا نه، رفت ته ته ایستگاه، اونجا خلوت تر بود، یه دختر جوونی تقریبا همسن خودش با چادر ایستاده بود و با التماس و دعا برای مردم، چسب زخم میفروخت، قبلا هم زیاد دیده بودش ولی امروز یه بچه هم با خودش آورده بود، کوچیک بود بچه، کولش کرده بود، خوابیده بود، ایرانی بودن، اما مردم بهش زیاد نزدیک نمیشدن و در گوش هم پچ پچ میکردن که از افغانیا بیزارن (کثافتای نژاد پرست!) قطار سرشو از توی تونل بیرون آورد و هنوز تا نصفه های ایستگاه نرسیده مردم شروع کردن به هل دادن...کیف چسب زخمای دختر افتاد، زیر پای جمعیت له میشد، خم شد تا برش داره، قطار هنوز به ته ایستگاه نرسیده بود، مترو خیلی شلوغ بود، شلوغ تر از همیشه، دیگه عقب نایستاده بود و سعی داشت کمکش کنه تا زودتر به کیف چسب زخماش برسه، با هل دادن مردم عقبتر و عقبتر میرفت، متوجه خط زرد نشد و به پشت افتاد توی محدوده ی حرکت قطار، راننده قطار شروع کرد به بوق زدن اما از سمت مخالف هم قطار اومده و متوقف شده بود، از دست چسب زخم فروش کاری بر نمیومد، سرعت قطار هنوز کم نشده بود، عرق از پیشونیه راننده میریخت و چشماش الانه که بیوفته بیرون، بوق هنوز صدا میده و چرخا روی ریل جیییغ میکشن، (صداش شبیه صدای زنگ گوشیش بود) چسب زخمی نمیتونست با بچه از توی چاله بپره بیرون، اصن مطمئن نبود بچه زندست یا نه چون افتاده بود روش،با نگاه پر از لرزش و وحشت و التماسش بچش رو آورد نزدیک لبه ی سکو و چشماش رو بست، بچه رو گرفت و آخرین صحنه رو دید...

همه ی مردم با دهن باز صحنه رو نگاه میکردن، پاشد از مترو اومد بیرون، آرزو میکرد که کاش از سمت چپ نرفته بود، با قدمای سنگین و آرام شروع کرد به سمت مدرسه رفتن، شاید اگه از دم در مدرسه راه رو شروع میکرد و از سمت راست راه میوفتاد، از این خواب بیدار میشد، چیزایی که دیده بود رو باور نمیکرد، بی اعتنا به تنه زدن مردم پرخاشگری که در جهت مخالف با عجله سمت مترو میرفتن، به راهش ادامه میداد، ولی دیگه پایین رو نگاه نمیکرد، دنبال یه چهره ی آشنا میگشت، چهره رو پیدا کرد و بهش گفت، امروز با مترو نرو خونه! بعد...راهش رو کج کرد به سمت راست، از وقتی این سفر رو شروع کرد دیگه هیچ وقت خبری ازش نشد...

/ 0 نظر / 6 بازدید