چراغ قوه ها

مامان برام تعریف کرده بود که وقتی من خیلی بچه بودم خیلی خیلی کوچیک بودم، بابا به یک مأموریت عجیب رفته، عجیب بخاطر اینکه مأموریت داشته به یک ستاره بره!و اینکه مامان گفت اون با بقیه ی وسایلش دو تا چراغ قوه ی سبز و قرمز برد.
مامان این رو گفت، و گفت:"قبل از رفتنش گفته بود که این رو حتما بهت بگم اما خودم معنیش رو نفهمیدم."

فکر کنم بابا بخاطر این دیگه برنگشت که ماشینش خراب شد،خب اینطور بهم گفته بودن!


من هم یک چراغ قوه ی قرمز و سبز داشتم؛ اون شب که همه خواب خواب بودن،به ستاره ها خیره شده بودم، درست ساعت دوازده بود که متوجه شدم یک ستاره هست که از همه بزرگتر جلوه میده و بیشتر که دقت کردم متوجه شدم که نور قرمزی ازش رسید و بعد با فاصله ی کوتاهی نوری سبز دیدم، من هم که همیشه چراغ قوه هام جلو دستم بود، سریع برداشتمشون و به همون ترتیب اونا رو خاموش و روشن کردم و در کمال تعجب متوجه شدم که نورهایی از همون ستاره به من پاسخ دادن.کمی صبر کردم ولی دیگه اون نورها رو ندیدم، شب بعد دوباره اون کار رو کردم و نور ها هم به من جواب میدادن و به همین ترتیب تا سالها که من بزرگ شدم! این کار باعث شد که من از بچگی رویای فضانورد شدن رو داشته باشم و برای این کار تلاش کنم و موفق هم شدم، می خواستم به اون ستاره برم و پدرم رو برگردونم ولی خب...خودم هم تبدیل به یکی از اون ستاره ها شدم و هر شب ساعت دوازده با یک پسربچه یا دختربچه در یکی از پنجره های دوردست روی زمین با چراغ قوه هام نورهای سبز و قرمز می فرستم و جواب می گیرم!

وقتی بچه بودم یک صندوقچه بود که وسایل بابام رو توش نگهداری میکردن و توش چندتا پوستر و نقشه ی فضا بود و چندتا دوربین معمولی و یک تلسکوپ قدیمی و زنگ زده با یه ساعت جیبی.
حالا یک صندوقچه هست که وسایل من رو توش نگهداری می کنن و توش یک عالمه نامه و نقاشیه که من وقتی بچه بودم به مامان میدادم تا برای بابا پست کنه ولی اون نگهشون داشت...و یک جفت چراغ قوه و دوربین و تلسکوپ نو که برای اون پسربچه یا دختربچه از من به جا مونده! 

/ 2 نظر / 10 بازدید
محمود

وقتی ماشین بابا خراب شد من اون جا بودم. خیلی زور زدیم تا حالش رو خوب کنیم اما نشد که نشد. واس خاطر همین بود که وقتی دیدیم نمی تونیم برگردیم، بهت خبر دادیم که تو پاشی بیای پیشمون... خوشحالیم که علامتمون رو گرفتی.

همابهار

چراغ قوه ها که آدمو میبرن به نور خاطره ها اینجوری بهتره از توی شلوغی تاریک روشن خاطره ها چنتا نامه رو برمیداری که مطمئن باشی از تو چیزهای بیشتری جا مونده [لبخند]