حقیقت

هر کس توی خونه سر میز ناهار و روی مبلای توی حال جای مخصوصی داشت که همیشه اونجا ولو میشد، مهمون هم میومد بدون اعتنا به راحت تر بودن مبلا، برای مهمونا صندلی میاوردن، شاید بخاطر همین بود که هیچ وقت هیچ کس رفت و آمدی نداشت، خلاصه چه سر میز ناهار و چه توی نشیمن،بهترین جا برای پسر ارشد خانواده بود، پسر ارشد در سن 20 سالگی مثل پیرمردهای 80 ساله غرغرو و خرفت و داغون بود، بس که بد اخلاق بود و تند تند سیگار میکشید و از افسردگی چاق و چاق تر میشد. پسر که زیر لب غرغر میکرد و در اعماق مبل عزیز سه نفره ش ریز ریز و گاه درشت درشت میگوزید(گاهی انقدر شدت گوزش شدید میشد که چند سانت هیکل عظیمش از مبل بلند میشد) و لپ تاپ روی شکم، ترجمه میکرد، با عصبانیت به خواهر کوچک گفت:" این صدای ویبره ی چیه؟" خواهر هم که سر هر چیزی با برادرش سر لجاجت را باز میکرد، همه ی گوشی های اهالی خانه را آورد و انداخت روی میز جلوی برادرش و با دهن کجی گفت:"بیا! کدومشون دارن زنگ میخورن گوزوی ان؟" پسر قانع شد و دوباره شروع کرد به انجام کارهایی که پیشتر گفتیم!
سر ناهار پسر دوباره با تعجب این سوال رو کرد و اینبار خواهر کوچکتر دونه دونه گوشی ها رو کوبید تو سر برادر و همه نگاه های تحقیرآمیزی نثار پسر بزرگ کردند، عصر که همه خواب بودند و خواهر بزرگ بیدار بود، پسر دوباره ویبره ی گوشی نامرعی رو حس کرد و از خواهر پرسید، خواهر جوابش را نداد و کونش را به او کرده، رفت گرفت خوابید و تا سه روز بعد هم بیدار نشد!
پسر انقدر این سوال را در طول ماه تکرار کرد که چهار نفر سفیدپوش آمدند تا پسر را به تیمارستان منتقل کنند اما فقط توانستند تا دم در او را هدایت کنند وکمرشان برید! سری بعدی جرثقیل با هشت نفر سفید پوش آوردند و پسر را منتقل کردند.
خواهر کوچکتر که از همه فرزتر بود و بیشتر از بقیه از برادرش بدش میامد، سریع جای او را گرفت، کم کم او هم چاق و بداخلاق و غرغرو و افسرده شد و کم کم او هم صدای ویبره را احساس کرد، اما دختر زیرکتر از آن بود که دیوانگی خود را فاش کند، چاقویی برداشت و شروع کرد دل و روده ی مبل را دراوردن، اهالی خانه که این رفتار را ازو دیدند او را هم به تیمارستان منتقل کردن ولی برای حمل او دونفر سفید پوش هم کافی بود!
پدر که دخترش را خیلی دوست داشت به بررسی مبل پرداخت تا شاید دلیل این کار او را پیدا کند، اون مبایلی را لای فنر های مبل پیدا کرد که بر اثر گوزهای قوی پسر ارشد به اعماق مبل فرو رفته بود، مبایل متعلق به یکی از همان مهمان هایی بود که حتی حاضر نبود برای پس گرفتن گوشی اش پایش را خانه ی آنها بگذارد، پدر شواهد را برد تیمارستان تا فرزندانش را... ببخشید چند دوتا مرد سفید پوش با یه لباس عجیب اومدن و ازم میخوان پرو کنم و نظرم رو بگم, ادامه ی داستان رو وقتی برگشتم براتون تعریف میکنم.

/ 0 نظر / 11 بازدید