تابستون

امسال تابستون خیلی عجیب بود!
همیشه اونقدری مدرسه رو دوست داشتم که از اوایل شهریور دلم میخواست زودتر مدرسه ها باز بشه و تابستون بسه دیگه! اما تابستون پارسال کمتر! چون تابستون پارسال نشستم هر چی کتاب کیاندخت داشت که برای رده سنی من بود رو خوندم! تابستون امسال ولی اصلا احساس نمیکنم نیازی به مدرسه هست!
من از بسکتبال متنفر بودم، ولی امسال همش دلم میخواست روز زودتر تموم بشه که بریم ظفر بسکتبال بازی کنیم، این تابستون چیزایی دیدم که همیشه بودن ولی قبلن نمیدیدمشون، یه حرفایی زدم که تابحال نزده بودم، البته درسته که 90 درصدش چرت و پرت محض بود، چون دیگه فکر نمیکنم وقتی حرف میزنم! امسال یه کمی هم اینطوری شدم که دیگه برام مهم نبود کاری که میکنم باعث میشه طرف مقابل ناراحت بشه یا خوشحال (البته یه تعدادی استثنا هستن) امسال نظرم راجع به آدما عوض شد! جاهای تازه و عجیبی هم رفتم، قبلن هر جا میرفتم تقلید یا با هدایت یکی دیگه بود:
کلاس موسیقی:اول کیاندخت رفت بعد منم باهاش رفتم
کلاس زبان: اول کیاندخت رفت بعد منم باهاش رفتم
باشگاه: اول کیاندخت رفت بعد من راهش رو ادامه دادم
کیاندخت دیگه کلاس موسیقی نرفت منم نرفتم
کیاندخت کلاس زبانش تموم شد و من دارم تنهایی همون راه رو میرم
کیاندخت دیگه باشگاه نرفت ولی من با ادامه دادن راهش پیشرفته شدم!
ولی امسال توی کلاس طراحی پیشرفت خفنی کردم، امسال رفتم کلاس داستان نویسی که باعث شد راحت تر هر حرفی دوست دارم بزنم! کلاس داستان نویسی یه کمی هم باعث شد بلند تر حرف بزنم، من خیلی پررو و بی ادبم ولی در مورد آدمای جدید خیلی خجالت میکشم در حدی که میترسم تا حدی ولی خیلی کمتر شده الان! این تابستون کتابای خوبی خوندم که مال رده سنی بزرگسال بودن! امسال تابستون یاد گرفتم پوست سرم رو تکون بدم! تازه تونستم توی زمین والیبال وقتی خراب کردم دستم رو ببرم بالا بگم: من بد ببخشید! و یواش یواش این کار باعث شد بقیه به جای اینکه با اخم سرم داد بزنن بگن نه بابا من باید میگرفتم! یا با تعجب بگن چته بابا تقصیر تو نبود که!
تازه تابستون امسال کلی آدم رو سرکار گذاشتم! کسی تا همین یک هفته پیش نفهمیده بود که من مدرسه م رو عوض کردم! بعد کلللللی آدم بهم گفتن جات خالیه! من که میدونم همشون ته دلشون یه کمی هم خوشحالن(چون من تو مدرسه به شدت بد اخلاقم و الکی پاچه میگیرم) ولی این جمله خوشحالم میکرد! فهمیدم اگر خوشحالشون میکردم و دلشون برای دلقک بازیام تنگ میشه برای کرم ریختن ها و ناراحت کردن و اذیت و آزارم هم دلشون تنگ میشه! 

همیشه از همین چیزا میترسیدم! فکر میکنم به همینا میگن بزرگ شدن! من دوست ندارم آدم بزرگ بشم :/ 

/ 1 نظر / 8 بازدید
بابایِ یه میمون

تو هیچ وقت بزرگ نمی‌شی بچه جون. مگه من که الان شپشِ توله‌م رو می‌خورم بزرگ شدم؟! با احترام، از جنگل‌های خارج