"پنجره ها"

(به غیر از خانه و محله در اسباب کشی سایه ی پنجره ها هم عوض میشود!)

شب ها نورهایی از پنجره به داخل اتاق می آیند که سایه ی پنجره را روی دیوار یا سقف اتاق می اندازند. خانه ی قبلی ما سایه ای مثل میله های زندان بر دیوار می انداخت و هر شب داستان تازه ای از زندان برای من میگفت اما این خانه ی جدید سایه ای مثل انمیشن و متحرک دارد که از لرزیدن شاخه های نازک درخت لب پنجره ی من از سرمای باد ساخته شده است. هر چند این سایه در حرکت است اما برای من یک نواخت تر از میله های زندان است؛ آن میله ها سایه ای مشخص نداشتند به همین علت جذابیت داشتند میتوانستند از هر چیزی سخن بگویند اما سایه ی برگ معلوم و محدود است و تنها از داستان برگ ها حکایت می کند؛ شاید روزی درخت با من سخن بگوید؛ شاید این درخت که نهالی می نماید ،درختی کهن سال باشد و برای من از رهگذران، جانواران و رودها و گل هایی که روییده اند و هرچه در زیر سایه اش گذشته است بگوید...از اینکه چه بادها وزیده اند چه علف های هرزی روییده اند چه گل هایی که پژمرده شدند چه تبرهایی که از بیخ برگش(گوشش) گذشته اندو...آه بیش از این نمیتوانم بگویم چون افسانه ی درخت مرا به خواب میبرد، حتی قوی تر از داستان زندان...
پنجره در شب 5/آذر/91

توصیف نمایه پنجره:
همیشه در طول روز به غیر از گنجشک ها و سیم برق و شاخ و برگ درختان چیز دیگری دیده نمیشود. چون شاخ و برگ درخت ها جلوی دید رو میگیرند و بدتر از آن دو ساختمانی که از بین شان تنها دو پارک(کوچک) و دو سیم برق و دو پیچ خیابان دیده میشود. 
پنجره، روزهای اول(آخر پاییز)

صبح که از خواب بیدار میشم به غیر از اتاق هایی که چراغشان روشن است و نور تیر چراغ برق پیچ پایینی چیز دیگری دیده نمیشود اما کمی که میگذرد منظره ی بسیار زیبا و قشنگی ظاهر میشه که من هرگز نمیتوانستم ببینم(طلوع خورشید از پشت کوه ها و آسمان آبی و نارنجی و ابرهای نازک) "از پنجره های قبلی فقط بالا ترین قسمت آسمان دیده میشد که آن هم منظره ی جالبی بود"
پنجره در صبح

یک روز به جلوی پنجره رفتم، طبق معمول پرنده ها ترسیدند و پریدند.اما...اما همه جا خوب و بدون مانع(نه زیاد اما اینطور به نظر میرسید!) دیده میشد...ساختمان ها...سرجایشان بودند...تیر چراغ برق...سرجایش بود...درخت ها...درخت ها رو هرس کرده بودند :( درختها کچل شده بودند حالا دیگر سایه ی شاخه ها رو هم ندارم...درخت ها دارن میرن سربازی!!
اوایل دی ماه مثلا 4 یا 5...

/ 2 نظر / 11 بازدید
محمود

یک زمانی که خونه ی ما نزدیک خونه ی الان شما بود من هم شب ها نور ماشین هایی رو تماشا می کردم که از جاده ای نا معلوم راه می افتادن، از پنجره می گذشتن و روی دیوار خونه نقش می انداختن. نقش ها جون داشتن و زنده بودن. حرکت می کردن و با رسیدن به شاخه ی هر درختی، هر ساختمونی و هر مانعی تغییر می کردن. عالی بود کتایون :)

همابهار

بیدار شدن هم که باشد خیلی خوب است برا تمام توصیفات به شدت خواستنی عالیییییییییییییییییییی کتایون