تهـ ـ ـ ـران

تهران زنی بود بلند قامت و بسیار ثروتمند...روزی تهران تمام دارایی هایش را می دهد و یک گردنبند بلند و رنگارنگ از انواع جواهرات میخرد؛ دارایی های او درخت ها و باغ هایش بودند...جواهراتش چراغ های درخشان و نورانی بودند، بله او درختان را فدای چراغ ها کرد و نگذاشت نور ستارگان زمین را روشن کند، روزی آنقدر مریض و بدحال می شود که می افتد و غش می کند...گردنبندش پاره می شود و دانه های مروارید سفید و نارنجی راه ها را نشان اهالی تهران دادن و راهنماییشان کردند...دانه ها تا دامنه های کوه غلتیدند و هنوز هم غلتانند و به راهشان ادامه می دهند و تهران همچنان حالش بدتر و بدتر می شود.

/ 2 نظر / 12 بازدید
محمود

چه تلخ بود این. یعنی یه روز تهران دوباره سراغ چیزای ارزشمندی که داشت بر می گرده؟...

دوست گلت(پوآرو)

هی! دلم سوزید! خیر نبینی که جیگرمونو کباب میکنی! در کل متناتو دوس دارم مارمولک صورتی جونم![گل]