سقوط ستاره

صدای جیرجیرک بدون وقفه می اومد،صدای خرخر ترمه(گربه ام) هم می اومد که توی جایی که براش تو تراس درست کردیم خوابیده بود،داشتم به همون علامت ها نگاه می کردم و از یک ستاره به ستاره ی دیگه خیره میشدم تا رسیدم به کنج آسمونی که از تو تراس دیده می شه، اونجا دوتا ستاره ی پرنور هست یکی بالا واون یکی پایین تر سمت چپش "بود". داشتم به دو نفری که روی اون ستاره بودن فکر می کردم که دیدم ستاره ی پایینی شروع به حرکت کردن کرد و بعد از چند دقیقه با فاصله ی خیلی کم ستاره ی بالایی رو رد کرد،چند لحظه گیج شدم احساس کردم توهم زدم، چند بار چشمامو بازو بسته کردم ولی نه...هنوز در حال حرکت بود و سرعتش بیشتر و بیشتر می شد؛رفتم تو به مامان گفتم ولی زیاد به حرفم گوش نداد، (احتمالا تو ذهنش گفت:زده به سرش!) بعد که دوباره رفتم تو تراس، دیگه خبری از ستاره نبود،ولی صدایی مثل صدای سقوط هواپیما(توی فیلما شنیدم صداشو!) میومد و صدا نزدیک و نزدیک تر می شد، مطمئن بودم که ستاره بود چون هواپیما دوتا چراغ داره و من ستاره های آسمون تراسمون رو می شناسم و دیگه اون ستاره رو پیدا نکردم!

اون شب کسی به حرفم گوش نکرد ولی فردا صبح که بابا و اون رفیقمون برگشتن، مامان اینا مجبور میشن ازین به بعد به حرفم گوش کنن :|

(راستی شما دیشب اون ستاره رو ندیدین که داشت سقوط می کرد؟ ینی من واقعا توهم زدم؟!)

/ 2 نظر / 13 بازدید
محمود

«مسخره! همش تقصی توئه که وسط کوه فرود اومدیم.» «من چی کار کنم. قرار بود مارمولک خان رو بالا پشتبوم آتیش روشن کنه که راه رو پیدا کنیم، ولی فکر کنم تو خونه به جرم خل بودن زندونیش کردن.» «چرا بهش گفتی آتیش روشن کنه خنگ؟! لامپ بالا پشت بوم رو هم که روشن می زاشت کافی بود...»