ماجرا های اتوبوس 1

با عجله از پله های پل هوایی دویدم پایین (پله هایی که همیشه خاموشن).از بالای پل دیده بودمش که داشت نزدیک می شد؛ تا رسیدم گازشو گرفت و رفت...منو ندید. ترافیک همیشگی راه رو براش باز کرد تا من توی این هوای آلوده و سرد بدوم دنبال اتوبوس و در آخر هم هیچی اصلا منو ندید. دم ایستگاه وایسادم...از سرما حتی جدول کنار خیابون هم یخ زده بود. امتحان علوم داشتم. ساعت 7:45 دقیقه بود و ساعت8 برگه ها رو پخش می کردن. بالاخره اتوبوس از راه رسید، اتوبوس شرکت واحد مثل همیشه کثیف و پر سر و صدا و خالی بود( در اون لحظه اتوبوس برای من از آذرخش هم خفن تر به نظر میومد...) حالا دیگه فقط من بودیم و راننده...موقه ی پیاده شدن از سرما نمی تونستم سکه ها رو با دست بگیرم. راننده (یا دلش برام سوخته بود یا حوصله ام رو نداشت) گفت:"نمی خواد بدی حالا!" اما من همون موقع موفق به گرفتن یکی از اون ها شدم . با تلاش زیاد اون یکی رو هم گرفتم و انداختم تو دست تپل و کثیف راننده و تا مدرسه دویدم...

...ساعت 1دقیقه به 8 به حالت سینه خیز رسیدم به نیمکتم. اونطور که تعریف می کردن احتمالا خیلی سرخ شده بودم و زیادی نفس نفس می زدم. توی این حال چند تا صدا به نجوا در گوشم گفتند:"تولدت مبارک!" خودم هم یادم نبود. چند لحظه بعد چند تا کادوی کوچولو روی میزم ظاهر شد..."مسعودی مگه نگفته بودم نمی تونید به جز خودکار آبی چیز دیگه ای با خودتون بیارین سر امتحان؟ >:( " صدای ناظم مو به تنم سیخ کرد. به لطف بچه ها همه ی اون کادو ها دوباره محو شدند و مراقب شروع به پخش کردن ورقه ها کرد...

...بعد از امتحان کادو هارو باز کردم و همه انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده بدون هیچ سروصدایی رفتند خونه هاشون...

"اصلا انتظارش رو نداشتم که دو روز قبل از تولدم یکی از دوستامون زنگ بزنه تولدمو تبریک بگه و یک رو قبل هم که این طوری بود..."
روز تولدم هیچ اتفاق خاصی نیوفتاد حتی کسی هم زنگ نزد و کلا از کیک و اینا خبری نبود اما در عوض با یک آدم خیلی باحال دوست شدم (اینم در عوض کادو تولد) 13 دی 91

/ 2 نظر / 8 بازدید
محمود

چه دوستای خوبی داری. باحال بود (: می گم اون دوستتون احتمالا نگارنده ی خنگ این سطور که نبوه؟ p:

دلاراام

[گل]تولدت مبارک،اتوبوس واحد تمیز باشه داری شوخی میکنی،دو منم روز تولدم هیمن حالت و دارم.سه پلکان برقی هیشه خاموشه!هزینه بره!