شمعدانی آبی

  •  ماه هاست که از پشت پنجره سرش را خم می کند و به اتاق تاریک،خاک گرفته و به همریخته خیره می شود؛ تمام وجودش سرمازده شده(آبی شده!) تا عمق وجودش در حال لرزش است و از تشنگی پژمرده شده. ماه هاست که منتظر است تا پیرمرد دوباره از تختخواب بیرون بیاید و مثل گذشته کمی لبه ی تخت بنشیند و خودش را بخاراند و خمیاره ای سر دهد و...به او آب دهد. بزرگترین آرزویش این شده بود که پیرمرد دوباره شب ها او را به داخل اتاق بیاورد تا از سرمای سوزناک شب در امان باشد، آرزو داشت تا پیرمرد دوباره از روی تخت بلند شود. پیرمرد ماه هاست که روی تخت دراز کشیده و تمام خانه و حتی روی خودش خاک گرفتهاما شمعدانی آبی هنوز امیدوارست...

/ 1 نظر / 14 بازدید
محمود

شاید یک وقت بارون بباره، یا کسی سراغی از پیرمرد بگیره و بعد از سر مهربونی آبی به شمعدونی ها بده. شمعدونی های آبی بایدم امیدوار باشن.